تبليغاتX
الیاتو
 

سفرنامه سیدنی

 

 

 

 

 

چهار

 

 

 

                                 در آستانه باغ چینی ها

 

 

 

پس از حدود نیم ساعت سفر با قطار می رسیم به مرکز شهر سیدنی. این نکته را هم توی پرانتز عرض کنم که نظام مهندسی قطار در کلان شهر سیدنی طوری است که از چهارگوشه شهر می آیی به مرکز شهر. دایره بزرگ مترو. از این جا می توانی به مناطق دیدنی، تجاری و دیگر محلات شهر بروی و در یافتن وسیله هم سرگردان نشوی. برای تغییر مسیر کافی است که سکوی سوارشدن را از روی شماره پیدا کنی و بدانی که مقصدت کجاست. البته غرفه هایی هست که می توانی خیلی به راحتی مسیرها را از آن جا بپرسی و سردرگم نشوی.

 

جایی را که ما پیاده شده ایم می گویند "دارلینگ هاربر". چند نقطه بسیار دیدنی و جذاب در این نزدیکی هست که آقای انگوری می خواهد ما از آن ها دیدن کنیم. همین که از ایستگاه بیرون می رویم آسمان خراش های بی شماری را می بینم که ما را در خود احاطه کرده است. یکی از دیگری مرتفع تر و شیک تر. آن قدر بلند که وقتی از پایین به بالا نگاه شان می کنی از هر کدام بانگ "انانیت" تا آسمان بلند است. شاید به همین دلیل است که به آن ها می گویند "آسمان خراش".

 

چه روز خوبی است. هوا صاف و آفتاب نه آنقدر گرم که پوستت را بسوزاند. و نه آنقدر سرد که موهای بدنت سیخ بزند. نسیم خنکی نه از جانب خوارزم که از سمت دریاچه کنار "اپرا هاوس" یا بهتر است بگویم "فرهنگسرای اُپِرا" صورتت را می نوازد. راه که می روی احساس خوشی تو را احاطه می کند. مردمان زیادی در این دایره مدرن در رفت و آمدند. مخصوصاً بچه های مدرسه که به صورت دسته جمعی به سفر گردشی آمده اند. هرطرف در جست و خیزند. کبوترهای سپید در پیاده روها، ساحل و روی چمن ها غُنبور می زنند. اسکله ها پر است از قایق های کوچک و بزرگ، شخصی و عمومی. برای نوع عمومی آن ها می شود گفت "اتوبوس آبی". "تاکسی آبی". رستوران ها همه پر از جنب و جوش و همه مشغول پذیرایی از مهمانان شان. وگیلاس ها به سلامتی و شادمانی بالا می روند. سرم را که بالا می کنم قطار هوایی در حال گرداندن گردشگران و سیاحان به دور این دایره جذاب و زیباست. خلاصه این که عطر زندگی همه جا پراکنده است.

 

کمی آن طرف تر می بینم که گروهی از دانش آموزان دبستانی مثل دسته ای از گنجشکان مشغول جست و خیز و سر به سر گذاشتن همدیگر اند. توجهم به آن ها جلب می شود. در لا به لای این ساختمان های سر به فلک کشیده و این شهر غریب چهره هایی را می بینم که بیشتر الفت دارند. بله شاگردان یک مدرسه اسلامی از شهر سیدنی. با پوششی کاملاً متفاوت ازدیگران. معلمان شان نیز همه مُحَجّبه اند. حتی تعدادی از بچه ها با این که هنوز کوچک اند، روسری و مقنعه پوشیده اند.

 

 

                               بچه های یک مدرسه اسلامی در شهر سیدنی

 

 

در همین های و هوی است که می رسیم به "باغ چینی ها". جایی که آن قدر زیبایی اش خیره کننده است که آقای انگوری معتقد است اگر شما را در این باغ ببرم تا شب هم بیرون نمی آیید. ترسم این است که به محض دیدن مناظر شگفت انگیز و جذاب آن، غرق در عواطف و احساسات و جذبه و شور شوید. به شعر سرایی بپردازید. آن وقت دیدن دیگر جذابیت های گردشگری شهر سیدنی بماند سر جایش، بیم دارم خودها و ما را از کار و زندگی بیندازید. راستش را بخواهید من هم خیلی راضی نیستم که همه جذابیت های شهر را در همین سفر تمام کنم. دوست دارم در سفرهای بعدی که به این شهر می آیم جایی و انگیزه ای برای دیدن و گردشگری داشته باشم. این است که همه از خیر رفتن به باغ چینی ها می گذریم و به گرفتن عکسی از آستانه آن بسنده می کنیم.

 

چینی ها در این نقطه سوق الجیشی شهر چیزهای دیگری هم برای دیدن دارند. بازار چینی ها مکان جذاب و دیدنی یی است که میل دیدن را در دل هر مسافری اعم از درون شهری و برون شهری به غلیان در می آورد. ما هم به دنبال آقای انگوری کشیده می شویم به سمت بازارچه یا شهرک چینی ها. از لا به لای برج های مرتفع و شیک می گذریم در حالی که الیاس چندین بار پایش به پله و یا جدول خیابان گیر می کند. سرپایی می خورد. عکس می گیرد. به قول بچه های هنرمند به شکار لحظه ها غرق است. اولین مشخصه این بازارچه تاقی است که به شیوه معماری معروف و مشخص چینی ها بنا شده و بارزترین وجه تمایز این محله با دیگر محلات شهر نیز به شمار می رود. از حق نگذریم، همین برگ از فرهنگ غنی چینی ها به نوبه خود جایگاه ویژه ای را برای مردم چین در جهان کمایی کرده است. بر آستانه این بازارچه که می رسیم می بینیم دانش آموزان استرالیایی هم با لباس متحدالشکلی که دارند برای دیدن این شهرک متفاوت شهرشان آمده اند. در واقع گردش هایی از این دست جزو برنامه های آموزشی مدرسه ها در استرالیاست. هر چند داخل بازارچه که می رویم دیگر آن رنگ و بوی متفاوتی را که در آستانه داشت، ندارد. همه اش مغازه های یک دست حاوی اجناس چینی که یا جنبه انتیک و مد دارد. یا اسباب بازی هایی است که همه ساخت چین است. یا هم رستوران هایی اند که غذایی چینی سرو می کنند.

 

 

 

                        بازاریاب های چینی در حال جذب مشتری

 

 

 

 اگر همین رستوران ها و گردانندگان اش نمی بود تمایز دیگری در میان نبود. قدرت و مهارت چینی ها در ارایه غذاهای متنوع و به لحاظ غذایی تکامل یافته که باب طبع مردم مغرب زمین است، به خوبی در دنیا به اثبات رسیده است. تا به خود می آییم یکی از بازاریابان همین رستوران ها جلو ما قد می کشد و با آقای انگوری که سیمایش شباهت زیادی به مردم شرق آسیا دارد، شروع می کند به صحبت کردن به زبان چینی. آقای انگوری که می فهمد طرف اشتباه گرفته است، حرفی نمی زند. فقط سر تکان می دهد. من هم در این میان موفق می شوم چند تا عکس از این صحنه بیندازم. بازار وقتی گرم تر می شود که یک بانوی بازاریاب از رستوران حریف هم وارد گود می شود. او هم تلاش می کند آقای انگوری و همراهانش را برای صرف ناهار به رستوران خودش دعوت کند. هر دو با زبان چینی از متاع شان فراوان حرف می زنند. اصرار دارند که امروز مهمان آن ها شده و از غذاهای متنوع چینی لذت ببریم. آن ها وقتی می فهمند به کاهدان زده اند که زهرا و راضیه و فاطمه هم به جمع ما می پیوندند. سر انجام آقای چینی سؤال می کند شما اهل کجایید؟  زود جواب می دهم تایوان. لبخندی می زنند و ما را رها می کنند.

  

راضیه و فاطمه را لحظه ای گم می کنیم. از این مغازه به آن مغازه سر می کشیم. از این تیمچه به آن تیمچه می رویم. سرانجام می بینم که در یک مغازه اسباب بازی با عروسک ها مشغول اند. بدجوری حس کودکانه شان گل کرده است. به کلی کودک شده اند. با آن عروسک های قشنگ و دلربا دارند عیش می کنند. حسرت ایام صباوت در سیمای هر دو ی شان موج می زند. هرچند که به دور از این محل و حس و فضا هم خصلت کودکانه در رفتار و گفتار شان هنوز دیده می شود. و همین هر دوتای این ها را شیرین تر ساخته است. کاش حس کودکی آدم ها هیچ وقت از زندگی شان رخت بر نمی بست.

 

 

                         فاطمه علی و یادی از کودکی

  

 

 آن چه در بازارچه چینی ها متفاوت به نظر می رسد چهره هایی است که تجارت و کسب و کار این محل را با مهارت و تسلط تمام می چرخانند. یعنی چینی ها. این ایده خیلی بزرگ و رندانه ای است که چینی ها ریخته اند. با این کار گردشگران فراوانی را از سطح شهر و کشور به مغازه های شان می کشانند. سرمایه های کلانی را نیز به جیب می زنند. همانگونه که گفتم معماری ویژه ی چینی ها و تنوع غذایی که آن هم حاصل مسافرت های متوالی این مردم به اقصی نقاط جهان است. خونگرم بودن و کم توقع بودن این مردم ویژگی هایی است که مردم چین را، برای همه، به همکاران تجاری جذاب و دوستانی امن و امین بدل ساخته است. گذشته از این ها صنایع دستی و لباس های چینی کم نیستند که مثل این بازارچه در خیلی از نقاط استرالیا به فروش می رسد اما به نظر من نکته مهم اصل طرح بازارچه های چینی است که احتمالاً در سراسر جهان پیاده شده است. در ادلید ما هم شکل کوچک شده آن وجود دارد. طرح اقتصادی خوب و بکری است. از حق نگذریم اجناسی هم که در این گونه بازارچه ها یا فروشگاه های چینی عرضه می شود، خیلی ارزان تر از دیگر فروشگاه های شهر است. با این که در شهرهای کلانی همانند سیدنی اصل بر تاراج کردن و به غارت بردن دارایی گردشگران است. حالا به هر شکلی که میسور باشد.

 

 

 

                               بازدید شاگردان مدرسه شهر سیدنی از محله چینی ها

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در سه شنبه 3 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


سفرنامه سیدنی

 

 

 

 

سه

 

 

 

صبح نخستین روز سفر مان به سیدنی بسیار خوشایند و مطبوع به نظر می رسد. آقای انگوری هم نشان می دهد که برای پذیرایی از ما سنگ تمام می گذارد. همسر ایشان از نیمه شب بر خاسته و برای این که ما چای صبح را با نان گرم تنوری میل کنیم، خمیر کرده و حالا تا ما از خواب بلند شده ایم نان تازه وطنی را روی سفره آماده کرده است. آقای انگوری هم از روی بزرگواری خود، با تمهیدی از پیش سنجیده شده؛ امروز کارش را تعطیل کرده و عهد بسته که راهنمای ما باشد برای دیدن مناظر زیبا و گردشگاه های شهر سیدنی.

 

برای رفتن به مرکز شهر در حالی که همه خود شان را جمع جور می کنند، من در این فکرم که شش نفر ما به علاوه آقای انگوری چگونه در یک ماشین پنج نفری جا بشویم. به خصوص خونسردی های انگوری را هم می بینم که از این بابت هیچ دغده ای ندارد. می گویم شاید ماشین دیگری هم در کار باشد که احتمالاً یکی از ما آن را براند. از خانه هم بیرون می رویم. باز هم هیچ حرفی از نحوه رفتن و این که این همه نفر در یک ماشین جا نمی شود، به میان نمی آید. تازه از در حیات که بیرون می آییم گری هم الیاس را رها نمی کند و می خواهد با کاکی بیاید بیرون. یکی از بچه ها بالاخره طاقتش طاق می شود و می پرسد: "با چه می خواهیم بریم؟" آقای انگوری پاسخ می دهد: "اگر از دست گری خلاص شویم با قطار" تازه می فهمیم که سفر های درون شهری در سیدنی بیشتر با وسایط نقلیه عمومی صورت می گیرد. وقتی به مرکز شهر می رسیم متوجه می شوم که رفت و آمد در شهرهای بزرگی همانند سیدنی چه اندازه دشوار، پیچیده و وقت گیر است. و اگر همین وسایلی مثل قطار و اتوبوس نباشد که جزو محالات خواهد بود. و همین طور درمی یابم که در این کلان شهر پارکینگ چه قدر معضل بزرگی به حساب می آید. معضل بزرگ دیگری هم که در سیدنی و شهرهایی از این قبیل مثل ملبورن دیده می شود و باعث شده که مردم کمتر از وسایط نقلیه شخصی استفاده کنند عوارضی است که از بزرگراه ها و آزاد راه هایی که در داخل شهر قرار گرفته است اخذ می شود.

 

آن گونه که شنیدم این بزرگراه ها به وسیله شرکت های بزرگ تجاری سرمایه گذاری و ساخته شده است. قرار بر این بوده که در طی معاهده ای مثلاً بیست ساله سود این شرکت ها بازگشت کرده و اداره این جاده ها به دولت واگذار شود. و صد البته "عوارضی" هم از آن ها برداشته شود. یعنی جزو بیت المال به شمار آیند. اما در گیر و دارهای تجاری و معامله گری هنوز که هنوز است این راه ها در اختیار همین شرکت هاست و آن ها همچنان از قبل عوارضی بزرگراه ها پول های کلانی را به جیب می زنند. مشکلی که این موضوع برای شهر پدید آورده است این است که مردمی که از وسایط نقلیه شخصی استفاده می کنند برای پرهیز از دادن عوارضی، از جاده های عمومی رفت و آمد می کنند و همین باعث سنگینی ترافیک بیشتر در بسیاری از راه های شهری می شود. مشکل دیگری که این گونه بزگراه ها دارد برای آدم های ناوارد یا تازه وارد است و آن این که این راه ها خروجی های محدودی دارد و دور برگردان هایش نیز محدود است اگر در یافتن آدرس کوچکترین اشتباهی رخ بدهد تا دوباره بروی و برگردی به محلی که بودی، روزگارت سیاه و از کار و کاسبی افتاده ای.

 

با این طول و تفصیلی که عرض شد طبیعی است که زندگی در کلان شهرها چه اندازه پر درد سر است. از همین رو سفر به مرکز شهر با وسایل نقلیه عمومی بهترین راه ممکن تلقی می شود. تازه به ذهنم می آید حرف های وطن داران را که وقتی صحبت از خانه و موقعیت آن به میان می آمد، همه به نزدیکی آن به به قول خودشان "ترانسپورت" و ایستگاه های قطار اشاره می کردند. ده دقیقه پیاده روی تا ایستگاه قطار چیزی خاصی را در بر نداشت جز دیدن یک مسجد که برای ما ادلیدی ها حکم کیمیا را دارد و همیشه در حسرت آن به سر می بریم. البته شکل مسجد به لحاظ معماری بیشتر مثل کلیساهای رایج در استرالیا بود تا معماری اسلامی. تنها وجه تمایز آن نصب کلمه "الله" بر سر درب آن بود. بودن مسجد یا مساجد در این محلات امری خارق العاده ای نیست. این نوع جاها که بیشتر ساکنان آن را عرب ها و در این اواخر افغانستانی ها تشکیل می دهد، تقریباً عاری از مردم انگلیسی زبان است. بیشتر آسیایی ها و خاورمیانه ای ها در این نواحی زندگی می کند و فرهنگ شان هم متفاوت است. به همین دلیل چند قدم جلوتر که می رویم مغازه هایی از مردم شرق آسیا و همچنین عرب ها را می بینی که بیشتر حس و حال و هوای خاورمیانه را دارد تا مثلاً استرالیا را که یک کشور غربی به شمار می رود. تابلوهایی به زبان عربی، آرایش و چیدن اجناس در داخل مغازه ها و همچنین رفت و آمد مردم آنچنان که بعدها می بینیم که تا پاسی از شب همچنان می آیند و می روند. خرید می کنند. در رستوران ها می نشینند. با چای و چلم دل و دماغ شان را تازه می کنند. این اتمسفر را در دیگر جاهای استرالیا، من باب نمونه ادلید نمی بینیم. حتی در مناطق بالا شهر سیدنی هم که بیشتر آنگلوساکسون ها و اروپایی تبارها زندگی می کنند نیز دیده نمی شود.

 

به هر حال، برنامه دیدار ما از مرکز شهر سیدنی با زحمات و تدبیر دوست ما آقای انگوری چیده شده است. بدین نیت پا به قطار می گذاریم که اول باید به "دارلینگ هاربر" برویم که دروازه اصلی برای مناطق دیدنی شهر به شمار می رود. قطار دوطبقه دارد. بسیار جا دار، با صندلی های تمیز که قسمت های پشتی آن هم متحرک است و اگر مثلاً شش نفر با هم بودند می توانند پشتی یک ردیف از صندلی ها فشار بدهد تا به سمت دیگر تکیه کند و همه دوستان یا یک خانواده رو به روی هم بنشینند. آقای انگوری می گوید:" ظاهراً خبر داشتند که شماها از ادلید می آیید و قطار نو را برای شما آورده اند." انصافاً قطارش نو و تمیز و راحت است. هنوز خوب قد راست نکرده ایم که توجهم جلب می شود به صدای موسیقی یی که از پشت سر بلند است. یک خانم عرب موسیقی عربی را با صدای بلند از دستگاه صوتی اش که نمی دانم چه بود روشن کرده و بی خیال دور و برش به قول بچه ها دارد با آن حال می کند. دور و برش ما چند نفر افغانستانی و چند نفر هم از هند و پاکستان و کشور های شرق آسیا. همه زیر لب خندیدیم. برای ما خیلی جالب بود. یعنی خاورمیانه ای ها این قسمت از شهر سیدنی را کاملاً بومی اش کرده اند.

 

قطار امروز ما خیلی نو و شیک بود. اما در روزهای بعدی دیدیم که بیشتر قطارهای این نوع مسیرها قطارهایی نسبتاً قدیمی و رنگ و رو رفته است که برای تازه واردین خیلی جذاب و خیره کننده نخواهد بود. منظور از رنگ و رو رفته هم این که خیلی ها بر در و دیوار و شیشه های آن نقشی حکّ کرده اند. یادگاری نوشته اند. تیغی کشیده اند. به عبارت دیگر "واندالیسم" یا همان آسیب رسانی به اموال عمومی توسط خراب کاران این جا هم وجود دارد. و در این قطارها، کلی خودی نشان داده اند.

 

سیستم قطار شهری این شهر هم عمری طولانی دارد. این برداشت من از در و دیوار و نحوه آرایش و پیرایشی است که اصولاً از زیرساخت مترو سیدنی هویداست. برخی از جاهای آن آدم را به یاد جنگ جهانی دوم و فیلم هایی می اندازد که ما در ایران از آن دوران می دیدیم. این حرف بدین معناست که سیستم حمل و نقل عمومی در این کشور نو خاسته و مدرن چقدر سابقه طولانی دارد. کشوری که تاریخی دو صد ساله بیشتر ندارد. با این که گرد و غبار گذشت ایّام بر در و دیوار آن فراوان نشسته است، اما هنوز به خوبی کار می کند وبه خوبی از عهده نیازهای شهر شش هفت- میلیونی سیدنی بر می آید.

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


افغانستان و ردّپای کمک های بین المللی

 

 

 

 

 

چند روز پیش دوستم جناب والامنش ایمیلی برای من فرستاد که در آن خبر پخش یک فیلم مستند در باره افغانستان را از شبکه یک تلویزیون استرالیا به من داد. هرچند من موفق نشدم در آن ساعت فیلم را ببینم اما گزارشی را که گزارشگران تلویزیون به صورت خبر نوشته و نشر کرده بودند، خواندم و به اصطلاح بچه ها جوگیر موضوع شدم. این بود که کوشیدم فیلم را هم از طریق امکان بازبینی برنامه ها در انترنت، یعنی "من می بینم" یا "می خواهم ببینم" تارنمای تلویزیون اِی بی سی نگاه کنم. پس از دیدن فیلم حس جوگیری ام بیشتر شد. فیلم واقعاً تلخ، تکان دهنده و مستند است. بر آن شدم که این گزارش را ترجمه کنم و این حس را با کسانی که یا دور اند و یا مثل من در غفلت به سر می بردند شریک شوم تا آن ها هم از ماجرا آگاه شوند. ضمن این که کم کم ترجمه را هم تجربه کنم و با نشر آن در این خانه نظر اهل نظر را هم بدانم.  

 

 

 

افغانستان و ردّپای کمک های بین المللی

 

گزارش گر: پریم یر لاینز

 تاریخ پخش از شبکه یک اِی بی سی:19/10/2009 

 

 

                                        Paul Moreira

 

 

پل موری یرا، راویتگر و تهیه کننده این فیلم مستند، می کوشد نشان بدهد که مبلغ هنگفت هیجده میلیارد دلاری که توسط غالباً قدرت های غربی به افغانستان پرداخت شده است؛ چگونه حیف و میل شده است. او رد این پول ها را از اروپا تا محله های کابل دنبال می کند. در حالی که با سدّی از ماموران امنیتی استخدام شده توسط جنگ سالاران مواجه است، با نهادهای مرتبط موجود صحبت می کند و از آن ها می پرسد: میلیون ها دلار کمک های خارجی چگونه به مصرف رسیده است؟

 

پس از فاجعه یازده سپتامبر ایالات متحده امریکا و متحدانش بر این تصمیم پای فشردند که می خواهند القاعده را درهم بشکنند و طالبان را از افغانستان بتارانند. برای انجام این مهم، آن ها بر این امر نیز به خوبی آگاه بودند که باید حمایت های مادی و معنوی مردم افغانستان را با خود همراه کنند. مبلغی که تا حالا جهت بازسازی زیربناهای تخریب شده افغانستان وعده داده شده، تا هیجده میلیارد دلار بر آورد شده است.

 

هدف از گردآوری کمکها این بود تا در کنار ترمیم مدارس قدیمی، مدارس جدید ایجاد شود. بیمارستان های تازه ای بنا گردد. قرار بوده راه های تازه ای احداث و کشت خشخاش و تجارت مواد مخدر نیز از میان برداشته شود.

 

اما سؤال این جاست: به کدام یک از آن وعده ها عمل شده است؟ و پول های سرازیر شده به کشور کجا هزینه شده است؟

 

هشت سال پس از رهایی کابل از دست طالبان، پل موری یرا، گزارش گر، به دنبال مدارس وعده داده شده رفت. او علی رغم درخواست های مکرر از مقامات مسؤول برای یافتن یک نمونه از مدرسه ای که کاملاً درست و تکمیل شده باشد، به درد سر دچار می شود. وی همچنین به دنبال یافتن ردّی از دلارهای کمکی بیمارستانی را می یابد که قرار بوده از قبل همین کمک ها دستی به سر و صورتش کشیده شود. اما در همین گیر و دارها پولی که برای نوسازی بیمارستان در نظر گرفته شده بود، هدر رفته و کار نوسازی به حدی نامطلوب انجام یافته که بخشی از ساختمان آن در حال فروریختن است.

 

 در دیگر بخش های پایتخت افغانستان روایت تلخ تر است. جایی که کودکان کلاس درس شان را در بیرون تشکیل داده اند چرا که فضای سر پوشیده ای وجود ندارد. موری یرا شواهدی را می یابد که نشان می دهد کمک های بین المللی به جای ساختن مدرسه، بیشتر صرف ضیافت های پر خرج، آراییدن و تجملات و رخت و لباس اهل سیاست و تجارت شده است.

 

اما در این عمارت [فروریخته] یک بخش هست که همچنان پا برجاست و آن همانا ویلاهای امن عیش و اشرافی است. در یک منطقه کابل ساکنان بیچاره محل مجبور به ترک خانه های خود شده اند. سپس خانه ها تخریب شده و زمین ها به قیمت بسیار ناچیزی به فروش رفته تا ویلاهای کذایی و خانه های اعیانی برای افراد ثروتمند ساخته شود. چرا خانه های این افراد بی نوا به قیمت بسیار ناچیزی فروخته شود؟

 

آیا کمک های جهانی برای این به افغانستان سرازیر شده است تا کاخ های کذایی آباد گردد؟ جواب های داده شده تکان دهنده اند و مو را بر تن شما راست خواهد کرد.

 

در حالی که نیروهای ناتو و متحدانش جهت دور نگهداشتن طالبان نبرد می کنند، سوء مدیریت و فساد دستگاه های دولتی در رابطه با نوسازی افغانستان غالب مردم را دوباره در این اندیشه فرو برده است که دشمن واقعی آن ها چه کسانی اند؟ طالبان یا حکومت کرزی و حامیانش؟

 

تبلیغاتی که از سوی طالبان رقم زده می شود هم بیشتر حول دو محور می چرخد: یکی سطح فساد موجود و دیگری فقدان حد اقل خدمات عمومی[مورد نیاز جامعه که باید از سوی دولت ارایه شود]. مواردی که عمده ترین دلایل اتهامات طالبان علیه دولت را تشکیل می دهد. این[فیلم] که گزارشی مستند و دست اول از زندگی امروز افغانستان است؛ شرح می دهد که چرا شورشیان روز به روز در حال پیشروی اند. آن هم نه به خاطر این که در حال باز پس گیری قلمرو گذشته شان اند بل به این خاطر که در این نبرد در حال کسب حمایت های مادی و معنوی مردم نیز می باشند.

 

این فیلم مستند به تاریخ ذیل دوباره به روی آنتن خواهد رفت:

11:30pm Tuesday, October 27

 

 

  این هم نشانی تارنمای گزارش ترجمه شده:

http://www.abc.net.au/4corners/content/2009/s2714822.htm

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


سفرنامه سیدنی

 

 

 

 

دو

 

 

 

اولین قیافه آشنا علی عظیمی است که شادان و خندان از آن سر سالن طولانی فرودگاه سیدنی به استقبال ما می آید. بعدش حنیف رضوانی و بیرون که می رویم دو چهره تازه هم منتظرمان اند. علی علی و کریم حکمت. هر دوی این ها فارغ التحصیل از دانشگاه های سیدنی اند. در رشته های علوم اجتماعی و سیاسی. کریم حکمت را بیشتر از همه و پیش تر از همه می شناسم. اولین بار برای تکمیل پایان نامه دوره کارشناسی اش بود که با من تماس گرفت و سؤالاتی راجع به آن داشت و تحقیقاتی که در پی انجام آن بود. همین هم باعث آشنایی ما شد که امروز تا به سرحد رفاقت و همکاری فرهنگی رسیده است.

شهر سیدنی از نزدیک بسیار خشن تر و در واقع زشت تر از آنچه که از فراز آسمان دیده می شد، به نظر می رسد. آدم احساس می کند بیشتر اسیر سیمان ها و دیوارها و سیم های خار دار و پل های سیمانی و آهنی و بالاخره تونل های بلند و باریک شده است. نفست می گیرد و گو این که یکی دارد خفه ات می کند. هر چه به سمت مقصد نزدیک تر می شویم خانه ها و محلات رنگ و جلوه قدیمی تری به خود می گیرد. خانه های آپارتمانی و درهم فشرده، فضاهای محدود و در بسیاری موارد بدون فضای خالی. سرانجام ما هم در یکی از همین آپارتمانها وارد می شویم. پسری جوان در را به روی ما باز می کند. پشت سرش  زنی نسبتاً کهنسال ایستاده که چادر مَلمَلی سپیدش چهره اش نورانی تر کرده است. و دو دختر جوان که نشان می دهد تازه وطن آمده اند، از ما استقبال می کنند. این ها برادر و مادر و خواهران دوست تازه ام کریم حکمت اند که به تازگی به استرالیا آمده اند. احساس می کنم این روح بلند روستایی که سالها در فضای آزاد و رهای دِه و درّه های وطن یله و رها بوده است اکنون بی هیچ هم صحبتی دربین این چهار دیواری اسیر و تنها شده است. به یاد روزهای اول آمدن خود به استرالیا می افتم که داشتم دیوانه می شدم. یعنی دیوانه شده بودم. بدجوری هم دق کرده بودیم. از تنهایی و از این که احساس می کردم همه چیز خود را از دست داده ام. از این که احساس می کردم در بُنِ چاهی افتاده ام که هیچ راه برون رفتی ندارد. تنهایی و بیهودگی بر روح و جسم ما سیطره انداخته بود. به خود می گویم شاید این چهره مهربان و دوست داشتنی چیزی مهمتری را به دست آورده است که فشار تنهایی و این دیوارهای سیمانی را تحمل می کند. مثلاً همین امنیت و جایگاه انسانی و بودن زیر یک سقف با بچه هایش هم چیزی کمی نیست. دقیقاً مثل مادر خود من که در ادلید زندگی می کند و خوشحالی اش همین چیزهاست. زهرا و راضیه و فاطمه هم از این که همزبان و هم سن و سالی یافته اند گل از گل شان شکفته است. همه شان در یک اتاق خلوت می کنند. به نوعی، همه، خستگی سفر را با چای سبز و حرف های وطنی دور می ریزند.

 

 

                          نویسنده به همراه آقای انگوری - سیدنی

 

 

برای صرف شام مهمان حکمت و خانواده اش هستیم. هنوز خود را درست جمع و جور نکرده ایم که چهره تازه ای از در وارد می شود. سلام می کنیم. از لحن صدایش می شناسم که دوست ندیده ولی قدیمی ام آقای حفیظ انگوری است. هر دوی ما مشتاقانه برای این لحظه و این دیدار لحظه شماری می کردیم. یادم نیست کی و چه سالی بود که انگوری برایم تلفن کرد و از این که گاه گاه مقالاتی را می نویسم و برخی از مسایل و موضوعات مبتلابه اجتماع پناهنده مان را در استرالیا به نقد و نظر می گیرم از من تشکر کرد و همین آغاز آشنایی میان ما و ایشان شد. این که چرا جناب انگوری وظیفه خود دانسته بود که چنین اقدامی بنماید خود خالی از ظرافتی نیست. وی که از منطقه انگوری است مدت های مدیدی را در عالم مسافرت و آوارگی گذرانده است. در همین های و هو است که تحصیلات خود را هم تا مقطع کارشناسی و با هزینه شخصی در رشته مهندسی به اتمام می رساند و وقتی دست حوادث او را به استرالیا می کشاند، در این جا نیز مدتی را به تحصیل می پردازد و آن چه را که قبلاً به فارسی خوانده بود به انگلیسی تجدید می کند و از همین رهگذر آینده خوب کاری واقتصادی را برای خود رقم می زند. اما همه این ها آن چیزی نیست که من و او را به هم پیوند می دهد. آن چه که ما را به هم پیوند می دهد نحوه نگاه و تفکری است که ما نسبت به موضوعات و مسایل اجتماعی و انسانی داریم. او دلسوز و دلسوخته قوم و مردم خود است. کار ندارد که به کدام حزب و جناح و یا عقیده و مذهبی تمایل دارد یا عمل می کند. هر کسی که به معیارهای انسانی پایبند باشد و حقی را پایمال نکند دوست اوست و با او هم عقیده. درست به همین دلیل ساده عقلانی است که مدتهاست بخشی از زندگی خود را گذاشته به پای تبلیغ و توزیع و شناساندن فصلنامه "خط سوم". کاری که در دنیای کاسب کارانه و تجاری جامعه غربی کمی از عقلانیت به دور است. و اصولاً نهاد فرهنگی مؤسسه درّدری بر اصولی بنا شده است که برای مذاق معمولاً تجاری جامعه پناهنده ما در این کشورها چندان خوشایند نیست.حالا چه رسد که کسی همانند آقای انگوری پیدا شده و نه تنها برای این ارزشها بها قایل شده که حتی از کار و زندگی و جیب خودش نیز مایه می گذارد و افرادی با این ذوق سلایق را رصد کرده و پاس می دارد. واقعاً این مشی ایشان اگر چه به نظر کمی غریب می آید ولی واقعی است. به همین دلیل است که دوستی ما هم روز به روز گرم و گرمتر می شود. وقتی قرار شد که ما با هزینه خودمان به همایش مولانا در سیدنی مشارکت ورزیم ، درمانده بودیم که شب را کجا بیتوته کنیم. به ویژه وقتی تعداد شرکت کنندکان به حدود دوازده سیزده نفر رسید. گفتیم خوب می شود هتلی یا متل ارزان قیمت را اجاره می کنیم و یاد سفرهای فرهنگی مان را در ایران و هتل فردوسی تهران را گرامی می داریم. مهم این است که با هم باشیم و سیدنی را ببینیم . در یک برنامه فرهنگی حضور به هم می رسانیم و کلی هوا عوض می کنیم. حتماً دوستمان آقای انگوری هم یک شب یا روزی ما را مهمان خواهد کرد. نمی دانم چگونه شد که این سفر را با ایشان در میان گذاشتم. خیلی از شنیدن این خبر خوشحال شد. و گفت ما سال هاست که منتظر چنین روزی هستیم. دوستان زیادی در آرزوی دیدار شما به سر می برند. البته قبلاً هم در گفت و گوهایی که باهم داشتیم اشاره کرده بود که اگر به سیدنی بیایید و به خانه ما نیایید چه و چه ها... و حال گفتم آخر من تنها نیستم و تعداد ما به چهارده نفر رسیده است. گفت من خانه ای دارم که به تجربه زندگی افغانی بارها و بارها پذیرایی از مهمانی های چند فامیلی را به خود دیده و هیچ کس هم ناراضی نرفته است. قضیه را به بچه های ادلید گفتم و همه خوشحال شدند. آقای انگوری هم مثل هر افغانستانی دیگر حزب بازی ها و جناح بندی ها و به ویژه انجمن بازی های سال های اخیر ما مردم را در استرالیا دیده یا از سر گذرانده است. از این بابت هم حسابی دلش خون است. چرا که هیچ یک از آن ها راهی به دهی نبرده است. و حالا همه سرگردان و حیران در هر گوشه ای خزیده و ملت را به حال خود رها کرده اند. یکی از دلایلی که باعث شده است انگوری و امثال ایشان را به سمت و سوی مشی و مرام خط سوم بکشاند بی تردید همین موضوع است.

 

 

                            شرح عکس از راست به چپ پایین: نصرت انگوری، سید نادر احمدی، گری انگوری، زهرا حسینی، جمیله متقی. ردیف بالا: علی علی، الیاس علوی، حفیظ انگوری، علی عظیمی، ضیا و عبدالرحیم ابراهیمی

 

 

پس از صرف  شام همه به سمت منزل آقای انگوری راه می افتیم. وقتی به خانه اش می رسیم صدای گریه بچه اش بلند است. کوچک ترین بچه اش-"گری"- که در نبود پدر و مادرش از خواب بلند شده و ترسیده و معلوم نیست از کی تا حالا گریه کرده است. احساس می کنیم که مسبب هراس و بی خوابی این بچه ما شده ایم و پیش خود حسابی خجالت می کشیم. آقای انگوری اسم پسرش را "گری" گذاشته است. "گری" یکی از اقوام هزاره ساکن در منطقه جاغوری است. آقای انگوری هم از قوم گری است. خیلی خوشحالم که الیاس هم با ماست. چرا که او وقتی پایش بیاید یک بچه تمام عیار است و به خوبی می داند که چه گونه با یک کودک تا کند. تا به خود می آییم الیاس با گری ششدانگ رفیق شده است. گری حالا به او به لهجه هزارگی "کاکَی" خطاب می کند. "کاکی" همان "کاکا"ی کابلی و یا "عمو"ی تهرانی است. این رفاقت چنان گرم می شود که هر روز صبح الیاس با های و هوی گری و کاکی گفتن ها و شیرین کاری های او از خواب بیدار می شود. این کار "گری" البته از یک سو به مذاق الیاس خوش می نشیند که او کودکان را دوست دارد و از سوی دیگر چون شب ها تا دیر وقت می نشیند صبح هم تا دیر وقت می خواهد بخوابد. اما گری این دوست کوچک و دوست داشتنی اش این خواب آرام صبحگاهی را از او می گیرد.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


سفر نامه سیدنی

 

 

 

 

یک 

 

 

 

 

این نخستین سفر فرهنگی من و دوستان جوان و شاعرم در استرالیا به شمار می رود. خیلی تلاش می کنیم که همه چیز خوب، به موقع و درست پیش برود. همه یک نوع نگرانی دارند: فراموشی. این که چیزی را فراموش نکنیم. مثلاً شعر های مان را، مقاله های مان را، بلیط ها را یا خدای نکرده دوست مان الیاس را یا او دوربین عکاسی اش را. با این اوضاع و احوال نیم ساعت زود تر راه می افتم که باز هم تا به خود می آیم یک ربع آن نیم ساعت هم می گذرد و بالاخره از خانه بیرون می زنم و در نیمه راه به الیاس زنگ می زنم که در خواب نمانده باشد. ساعت دو و پنجاه دقیقه بعد از ظهر است. تلفن چند تا زنگ می خورد. صدایی خسته و خواب آلوده می گوید: "استاد چند دقیقه بعد خودم بهتان زنگ می زنم". با خودم می گویم:"خوب شد زنگ زدم والّا این پسره خودش جا مانده بود که هیچ ما را هم علاف می کرد". بعد یادم می آید که بی جهت نبود چند روز پیش بلیط ها را داد به من. مغزم تیر می کشد. نا خود آگاه دستم می دود لای کیفم ولی چیزی را نمی یابد. تازه یادم می افتد که آن ها را خانه جا گذاشته ام. به خانمم که امروز رانندگی می کند می گویم: برگرد که دیر می شود". می پرسد "چه شده است؟" می گویم بلیط ها را جا گذاشته ام. تا می آییم و بر می گردیم خیابان ها هم شلوغ تر شده است و احساس می کنم که هر لحظه وقت را از دست می دهیم. در همین های و هوست که راضیه علی زنگ می زند که:"شما کجایید؟ ما رسیده ایم ادلید ایر پورت" خواهرش فاطمه علی نیزهمراهش است. و من که تازه دوباره از خانه راه افتاده ام می گویم توی راهیم، داریم می رسیم. هر چه بیشتر عجله می کنم دیر تر می رسم. به هر حال تا به فرودگاه می رسم حسابی حساب و کتابم درهم می ریزد. نیم ساعت بیشتر به وقت پرواز نمانده و هنوز نه از زهرا حسینی خبری هست و نه از الیاس علوی و نه از عبدالرحیم ابراهیمی. بالاخره در دقیقه نود سر و کله همه شان پیدا می شود.

 

از درب الکترونیکی که می گذریم، مأموری با اخطاریه ای در دست جلو من سبز می شود. مبنی بر این که طبق قوانین امنیتی دولت فدرال ما حق داریم شما را بازرسی بدنی ویژه بکنیم و اگر شما خود داری کنید ما ناچاریم شما را برگردانیم و سفر بی سفر. این جنجال برای من که قیافه ای خاورمیانه ای دارم و ته ریشی هم می گذارم امر تازه ای نیست. هر وقت، حتی برای استقبال از خانواده یا دوستی هم به فرودگاه رفته ام با همین موضوع رو به رو شده ام. دلیلش هم همین قیافه مسلمان نمایانه ای هست که من دارم. از این که پس از کلی بازرسی و مالش آن ابزار الکترونیکی به پشت و پهلوی من هیچ نوع سرنخی میان من و گروه های تروریستی اسلام گرا و غیر اسلام گرا، القاعده و طالبان و جماعت اسلامی و کذا و کذا نمی یابد ضمن عذر خواهی از من، سفر خوشی را برایم آرزو می کند و می گوید:" شما از هر گناهی مبرّایید!!!". این طرف که می آیم تازه می بینم که الیاس و عبدالرحیم پشت سرم صفحه گذاشته اند و چه ها که نمی گویند.

 

روی صندلی هواپیما که لَم می دهیم تازه کمی نفس راحتی می کشم. احساس می کنم گرمم شده است.چند ثانیه ای هست که هواپیما اوج گرفته است. از آن سوی، چهره متبسّم مهماندار هواپیما پدیدار می شود. نوشیدنی و مخلّفاتی از این قبیل را در بساط خویش دارد. یک شیشه آب خنک می خواهم که شاید کمی از حرارت بدنم کاهش یابد. آب را می گیرم هنوز یک جرعه ننوشیده ام که یک قبض سه دلاری به دستم می دهد. یعنی در این هواپیما هیچ چیز رایگان عرضه نمی شود. اینجاست که تشنگی ام بیشتر و حرارت بدنم بالا تر می رود. به یاد آن چهارصد و هفت دلار پول بی زبانی می افتم که بابت بلیط پرداخته ایم و الیاس که بهت را در چهره ام می بیند می گوید: "این هواپیماها همه اش همینطور است. اگر می خواستیم از خدمات دیگری همچون غذا و غیره استفاده می کردیم باید پولی بسیار بیشتر از آن چه پرداخته ایم می پرداختیم". در دلم می گویم عجب دنیای مکاره ای است. آب را می نوشم و سعی می کنم با شبکه های تلویزیونی داخل هواپیما خودم را مشغول کنم. هواپیما کاملاً اوج گرفته و زهرا و راضیه و عبدالرحیم با هم در ردیف جلو نشسته اند و بگو و بخند دارند. الیاس که کنار من نشسته تا حالا وقت، خواب هفت پادشاه را دیده است. فاطمه تنها در ردیف های آخر هواپیماست و معلوم نیست چه در سر و چه ها در دلش می گذرد.

 

 

 

         زهرا حسینی، راضیه و فاطمه علی -شهر سیدنی

 

 

هنوز هوا روشن است که هواپیما بر فراز آسمان شهر سیدنی جولان می دهد. هر چه نزدیک تر می شویم نمای شهر بهتر و دیدنی تر می شود. منظره شهر سیدنی طبیعتی زیبا و شگفت انگیز دارد. از یک سو اقیانوس بی پایان را می بینی که همانند یک مادر آرام و مهربان شهر را در آغوش گرفته و تا مناطق زیادی از شهر پیش روی کرده و دریاچه های زیبایی را در حاشیه شهر و کنار ساحل به وجود آورده است. از دیگر سو، به خاطر همین خصوصیت طبیعی شهر سیدنی است که آسمان خراش های زیادی در مناطق ساحلی به ویژه در قسمت هایی که زمین در دل اقیانوس راه یافته است، قارچ گونه سر برآورده و شکوه و سیطره تمدن جدید را به رخ هر انسان تازه واردی می کشد. همین منظره ها و چشم اندازهاست که شهر سیدنی را به مقصد عمده اغلب جهان گردان جهان تبدیل کرده است. آن هایی که ثروتمندند می آیند و پول های شان را که از پارو بالا می رود، در چنین شهر پر تجمل و باشکوهی خرج می کنند. و آن هایی هم که پول ندارند و نمی توانند از مظاهر این تمدن جدید فیض ببرند، لااقل از طریق فیلم های هندی بدون این که بدانند این سرزمین رویاها در کدام نقطه از کره زمین قرار دارد، بارها آن را دیده اند، آه کشیده اند و حسرت برده اند. حالا ما بر فراز این شهر مدرن و کرانه ای قرار داریم. از بالا آنچه که می بینیم درخت است و باغ و پارک و چند رودخانه که در درون شهر پیچیده است. ساختمان های سر به فلک کشیده و نیمه بلند، آپارتمان های بی شمار و محلات ساده با خانه های یک طبقه ای و جاده های بزرگ و کوچکی که در لابه لای شهر به قول نیما چون مرده ماران خفتگانند. و صد البته ماشین های فراوانی که مثل مورچه ها در یک نظام خاص مدنی در حال آمد و رفت اند. هواپیما بسیار آرام به زمین می نشیند. مسافران با صبر و حوصله تمام و بدون هیچ گونه سر صدا و یا عجله ای، هر کدام به نوبت از هواپیما بیرون می روند.

 

همه ما این اولین بار است که به شهر سیدنی می آییم. من دوست و یا آشنایی در شهر سیدنی ندارم که قبلاً او را دیده باشم و باهم خاطره هایی از گذشته داشته باشیم یا برای این سفر با او قرار و مداری گذاشته باشم. بنا بر این تمام این سفر بر اساس دوستی هایی است که در همین استرالیا طرحش ریخته شده است. دوستی بر مبنا و علاقمندی های مان که آن هم حول محور ارزشهای مؤسسه فرهنگی درّدری و فصلنامه "خط سوم" به وجود آمده است. اگر حضور دوستان ادلیدی مان علی عظیمی و حنیف رضوانی نباشد در یافتن دوستان جدید مان در ابرفرودگاه شهر سیدنی هم با مشکل دچار خواهیم شد. غلی رغم همه این مسایل دلم روشن و خاطرم آسوده است که حلقه وصل ما در این دوستی و روابط تازه، همانا فرهنگ و ادب است که بهارش با مولانا آغاز خواهد شد. تا حالا هرچه ارتباط و علاقه بوده تنها از طریق تلفن و دنیای مجازی بوده است و حالا می رود که صورت واقعی به خود بگیرد.

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


شعر

 

 

 

 

 

دوستان خوبم! سلام و خیلی خوشحالم که مجدداً موفق شدم در این خانه را باز کنم، سر و و ضعش را مرتب و زمینه این را فراهم که کمی هوای تازه وارد این کلبه خاک گرفته و رنگ و رو رفته بشود تا شاید عطر صمیمی حضور دوستان گرما بخش این خانه محقر گردد. پیشاپیش از دوستان مهربان و بزرگواری که طی چند ماه گذشته و درنبود من سرزده اند و مرا از گوشه فراموشی به در آورده اند سپاس گذارم.

 

در "دیدار برگ و باران" پست قبلی دوست فرهیخته ام جناب زواری لطف کرده و درخواست انتشار یکی از غزلهای مرا داشتند که البته قبلاً و در اوایل کار وبلاگم همین جا به نشر رسیده بود. حالا که من به اتفاق دوستان شاعرم الیاس علوی،راضیه علی، زهرا حسینی، عبدالرحیم ابراهیمی و فاطمه علی و به مناسبت گرامی داشت تولد حضرت مولانا در شهر سیدنی به سر می برم و از میزبانی دوستان دیگر شاعرم دو جوان خوب و خوش ذوق علی عظیمی و حنیف رضوانی برخوردار، یک باره هوای انترنت و وبلاگ و گذاشتن پست جدید به سرم زده است. حالا به بهانه دعوت اجابت دوستم زواری عزیز و هم راه اندازی دوباره این وبلاگ همین غزل را در این پست می گزارم.

 

 

 

 

 

           خیابان کینگ ویلیام

 

 

 

خوشا به حال خیابان کینگ ویلیام(1) است

چرا که غرق عبور تو بام تا شام است

 

 دو چشم منتظرم این کبوتران سپید

شنیده اند که امروز ماه بر بام است

 

دمی برون زده ام از بهشت دلتنگی

که بین دوزخ این شهر هم گل اندام است

 

هوا، نسیم، نفس، باد مثل من هر روز

برای دیدنت بی تاب و بی سرانجام است

 

چه فهم می کنند این مردمان سیمانی

که لای پیرهنت پر ز شعر خیام است

 

خدا چه می کند بی تو، خدا تک و تنها

بدون روی تو حتی بهشت هم دام است

 

ایمیل های تو را باز می کنم هر روز

به نام بوسه برایم هزار پیغام است

 

به رغم این همه هر روز و این همه ایمیل

خوشا به حال خیابان کینگ ویلیام است.

 

 

 

1.خیابان کینگ ویلیام از خیابان های اصلی شهر ادلید است.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در پنجشنبه 9 مهر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


شعر

 

 

 

 

 

آخر اسفند

 

 

 

در آستانه نوروز و آخر اسفند

چه بی قرار شده رودخانه هلمند

 

و بی قرار شده تا بهار را امسال

بیاورد به همین کوچه های بی لبخند

 

رسیده است به پای درخت تبعیدی

که سال هاست ندیده به خود گل پیوند

 

کنار سفره سال پر از بهار شما

به دست آورد این دل کمی از آن سرقند

 

درست شنبه این هفته، آخرین پرواز

پرنده می پرد سمت بهار از اسفند.

 

                                                                                     ۱۲/۳/۲۰۰۹  

 

 

 

سلام دوستان بهاری من!

 

امیدوارم کلکین خانه های تان در آستانه بهار، سبز و آفتابی باشد.

غرض از این مؤخره این است که می خواستم با تعدادی از دوستانم از طریق این پست خدا حافظی کنم و بگویم که دلم برای همگی تان تنگ خواهد. و با تعدادی دیگر هم، پس از سال ها دوری و مهجوری و صد البته مشتاقی، سلام و دیدار و "بغل کشی و روی ماخی". آری، درست حدث زده اید من پس از سال ها دوری از دوستان جانی، حالا که در این گوشه از دنیا هم دوستانی و عزیزانی را یافته ام-چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی- بالاخره این توفیق را یافته ام که بتوانم به گذشته خود سفر کنم و به دیدار دوستان قدیم خود در ایران بروم. سفری که شش سال است مرا در آتش گدازان حسرتش می سوزاند. این خبر را شما از شعری که در این پست گذاشته ام در می یابید. اما خواستم کمی بیشتر با شما حرف بزنم. شاید تا مدت ها فرصت به روز کردن این خانه در عالم مسافرت فراهم نشود.

 

بله می خواستم بگویم که قرار بود ما روز شنبه یعنی دیروز در آخرین ساعات و آخرین پرواز از شهر ادلید پرواز کنیم اما به دلایلی این امر موکول شد به روز دوشنبه. و این غزل هم با همان حال و هوا سروده شده بود و نخواستم که دیگر تغییری در آن به وجود بیاورم. به هر حال ما روز سه شنبه در تهران خواهیم بود. انشاءالله.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


شعر

 

 

 

 

پنج نوروز می شود حالا

 

 

مغز مغزم پر است از آتش روز و شب داغ داغ می گردم

در اجاق غم تو می سوزم گرد آن  چلچراغ می گردم

 

بی تو این لحظه های تلخ و کبود طاقت و بردباری از من ربود

مگر آن دم که در کنار گل روی تو، قریه باغ! می گردم

 

پنج نوروز می شود امسال پا به پای پرنده های جهان

در دل سرد سرد قطب جنوب، بی دل و بی دماغ می گردم

 

شهر در خواب سبز و رنگینی کوچه ها غرق در گل زنبق

من ولی تشنه تر، گریزان تر، روی این خاک داغ می گردم

 

 

سالها رفته است می دانم هیچ صبحی نمی رسد اینجا

من به دنبالت ای گل بادام! لحظه لحظه چراغ می گردم

 

از جنون من این جهان روزی غرق در گردباد خواهد شد

در تنم رود آتشی جاری است، دوستان! قوغ ناغ می گردم.

 

 

                                                                           1/3/2009

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


همدردی

 

 

 

 

  

 

دوستان سلام!

هر طور که شده باید بهانه ای پیدا کنیم و دستی به سر و روی این کلبۀ محقر و تا اندازه ای دنج بکشیم و به قول مولانا راه را آب بزنیم و مقدم یاران عزیز و نگاران همدل را به نوعی گرامی بداریم. غرض از این رطب و یابس این است که چند نکته ای بود که می خواستم با شما خوبان در میان بگذارم.

 

همان گونه که می دانید هفتۀ گذشته حریق خانمانسوزی در ایالت ویکتوریای استرالیا روی داد که جان حدود دوصد انسان را گرفت. خانه های زیادی را ویران کرد و هزاران انسان را بی خانه. چند شهرک را به کلی نابود ساخته و در چندین منطقه آتش سوزی هنوز ادامه داشته و کاملاً خاموش نشده است.

 

 

 

                                    آتش سوزی در ملبورن استرالیا

 

 

 

در پی همین فاجعۀ تلخ و جانگداز، "انجمن متحد افغان های استرالیای جنوبی" در یک اقدام انسانی نیک و به جا دست به ابتکار خوبی زده و از هموطنان مان در شهر "ادلید" خواسته است تا به یاری دوستان و هموطنان استرالیایی مصیبت دیده شتافته و با اهدای خون و دیگر کمک های مالی و نقدی خود، بر حضور مؤثر شان در این کشور تأکید ورزند. اطلاعیۀ انجمن به این شعر معروف شیخ اجل علیه الرحمه نیز مزیّن شده است:

بنی آدم اعضای یک دیگر اند

که در آفرینش ز یک گوهر اند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دیگر عضوها را نماند قرار.

یکی از خوبی های این اقدام انجمن این است که این همایش را زیر نظر یا با همکاری صلیب سرخ استرالیا برگزار می کند. که خود جنبه قانونی و رسمیت بیشتر به این عمل مردم ما می دهد. ضمن این که فرصت انتشار در رسانه ها را نیز خواهد یافت. به علاوه، همایش جنبه دینی و مذهبی نیز دارد. چرا که دقیقاً همزمان با مراسم اربعین و در یک زمان و مکان صورت می گیرد. این جنبه خود می تواند در اصلاح دیدگاه های تندروانه ای که در ذهن بسیاری از مردم استرالیا نسبت به مسلمانان از یک سو و نسبت مردم افغانستان از سوی دیگر، پدید آمده است مؤثر باشد. ضمن این که حضور خانم ها در این همکاری می تواند مؤثر تر واقع شود. این همایش فردا یکشنبه 15/02/2009 ساعت 6 عصر به بعد همزمان با مراسم اربعین حسینی در محل دبیرستان اینفیلد منعقد خواهد شد. دوستان حتی الامکان تلاش کنند که در این کار نیک سهم بگیرند.

 

 

 

                                           آتش سوزی در ملبورن استرالیا

 

 

 

 

موضوع دیگر این است که چند نفر از دوستان صاحب دل و اهل ذوق ما در ادلید که به نوعی طی یک سال گذشته در دامن جلسات ادبی "درّدری" در این شهر پرورده و بال گشوده بودند از این آشیانه پرگشودند و بابت ادامه تحصیل به ایالت های دیگری در قاره پهناور استرلیا بار بستند. سفر دوستان صمیمی مان علی عظیمی، اقبال حسین صفری و محمد حنیف رضوانی که اخیراً لقب "بودا" را برای خود برگزیده است، از یک سو برای ما شادی آفرین بود. چرا که این عزیزان همت کرده و در دانشگاه پذیرفته شده اند و این بسی مایه افتخار است. آینده خوب و چشم اندازهای روشنی در انتظار این جوانان است. از سوی دیگر هم ما را در اندوه عمیق یک تنهایی فرو برد. از این رو که در این عالم وانفسا و تنهایی های کشنده، بسیار کوشیده بودیم تا این جمع کوچک و همدل را به وجود آورده و ذوق بسیاری ها را از زیر خروارها خاک و خاشاک و فراموشی بیرون آورده و جلا بخشیم و محفل انسی را ایجاد کنیم. اما درست هنگامی که تازه داشت این نهال ها ریشه می گرفت، عده ای از دوستان ناچار به ترک این حلقه شدند. شاید ارتباط های مجازی و دیدار های گاه به گاه با این دوستان میسّر شود اما مشغله ها در این ملک چنان زیاد و غالب است که می ترسم دوستان همین که از این شهر بروند فرصت اندیشیدن به شعر و ادب و نوشتن را هم نیابند چه برسد به ما و دوستان شان در ادلید و بچه های درّدری این شهر. اما از قدیم گفته اند:"در ناامیدی بسی امید است".

 

 

 

 

 

    علی عظیمیاقبال حسین صفریمحمد حنیف بودا

 

 

 

 

 

و حرف آخر هم این که امروز شنبه دوازدهم فوریه، روز"ولنتاین" است. آنچه که این روز را عمده و زنده نگه داشته و می دارد رگ و ریشه و عمق جان آن است که از چشمه جوشان "عشق" رنگ می گیرد. امیدوارم همه مردم دنیا روزی به آن حد از درک نسبت به عشق و محبت و دوستی برسند که دیگر هیچ رنجی در جهان وجود نداشته باشد. من هم این روز را با این بیت از حضرت لسان الغیب به همه عزیزان تبریک می گویم:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوّار بماند.

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در شنبه 26 بهمن1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


شعر

 

 

 

 

 

خراب همیشه

 

 

بهار رنگ ندارد به پیش دامن تو

به رقص آمده است آفتاب در تن تو

 

و مثل روز ازل مثل آدم و حوا

خدا گرفته به دستش دو دست روشن تو

 

خدا که داده به گل های سرخ زیبایی

اسیر دامن چین چین و سیب دامن تو

 

تو را چگونه خدا آفرید ای بانو!

چگونه جان و جهان هست در نبودن تو

 

ببر مرا به لب چشمه بهشت عزیز!

منم خراب همیشه وبال گردن تو.

 

 


 

نوشته شده توسط سیّد نادر احمدی در پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت موضوع | لینک ثابت